تبليغاتX
درد عشق
  1.  

 

چه زود گذشت ...
 
اولين باري که  با هم توي يه کلاس نشستيم
اولين روزاي دوستيمون
اولين اردومون
چه زود گذشتن بچگي هامون 

 و
  کوچه باغاي خاطره چه زود بي عابر مي شن
 ما  خواستيم يه خونه داشته باشيم
 واسه خاطره هامون واسه روزاي قشنگمون
 يه خونه توي يه کوچه باغ پر عابر
  با يه نسلي از بارون....
 
  ما دلمان مي خواهد
  خانه اي داشته باشيم پر دوست
  کنج هر ديوارش دوستان بنشينند
  آرام
  گل بگو گل بشنو
  هر کسي مي خواهد وارد خانه ي پر
  مهر و صفامان گردد
  شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست
  شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست
  بر درش برگ گلي مي کوبيم
  و به يادش با قلم سبز بهار مي نويسيم
  اي دوست خانه ي دوستي ما اينجاست
  تا که سهراب نپرسد ديگر
   خانه دوست کجاست؟


من حتما کور بوده ام
اينجا ، دوباره من حرفهايت را باور مي کنم ،
اينجا ، دوباره من مي کوشم عشق را در وجودم زنده کنم.
اينجا ، دوباره من روي زانوهايم افتاده ام و دعا مي کنم
براي عشقي که مي شناختم و مي شناختي
ما هر دو مي دانيم که چه سخت است .
از عشق روي برگرداندن
چه سخت است تنها زيستن وقتي معناي تنهايي را فقط عده اندکي مي دانند .
و فقط عده اندکي مي دانند .
که عاشق شدن چيست ؟
وقتي عده اي کمتر مي فهمند
که چطور بدون عشق ورزيدن دشوار است .
من حتما کور بوده ام .
من حتما کور بوده ام
خدايا ، من را کور آفريده بودي ؟
که آنچه را داشتم نمي ديدم
آنچه واقعي بود و من به داشتنش باور نداشتم
رهايش کردم
و هرگز نکوشيدم که به او اعتماد کنم .
تمام آنچه را که به من دادي ، داشتم .
و من هرگز احساسش نکردم .
تا مرد و از ميان رفت .
فقط عده اندکي مي فهمند
به جز ما دو نفر
که هر دو مي دانيم
چه سخت است عاشق شدن
و چه سخت است از دست دادن
خدايا من را حتما کور آفريده بودي
وحتما کور بوده ام
کور ........

جمعه ها مي آيند


آن روزها جمعه ها نام تو را داشتند ، نام زيباي تو را و هنوز تيرکهاي فلزي بر روي بام ها سبز نشده بود و کسي انتظار آمدنت را "رسوبات کهن "نمي دانست.
وقتي به شبهاي جمعه مي رسيديم ، پدرزود به خانه مي آمد . اول غروب کنار حوض زانو مي زد و دست مي برد در آب زلال .بعد روي تخت چوبي کنار درخت سيب سجاده اش را پهن مي کرد و زير آسمان خدا قامت مي بست .
بعد از نماز شروع مي کرد با تو حرف زدن . من مي شنيدم و گونه هاي خيسش را مي ديدم .
وقتي نان و پنير شامش را مي خورد رو مي کرد به ما و مي گفت :امشب را زود بخوابيد ، فردا جمعه است ،شايد همان روز باشد .
درست مثل شبهايي که مي خواست سفر کند آخرين سفارش ها را به مادر مي کرد و حساب نانوا و بقال را به يادش مي انداخت .
شبهاي تابستان ما روي همان تختهاي چوبي دراز مي کشيديم و چشم مي دوختيم به آسمان و شهابهايي که از گوشه اي به گوشه اي ديگر مي دويدند.
نگاه به ستاره هاي ريزو درشتي که اينک در آسمان شهر گم شده اند، همه غرور و تکبر ما را مي شست و ما کوچک مي شديم . کوچک و خاضع .تا جايي که بسم اللهي مي گفتيم و مي خوابيديم.
در خنکاي سحر ،آواي نماز پدر مارا از خواب بيدار مي کرد و ما نمي دانستيم تن به شيريني خواب بسپاريم يا جان به گوارايي نماز.
بعد از نماز پدر کتاب دعاي قديمي اش را باز مي کرد و با تو هم سخن مي شد که :
"...هذا يوم الجمعه و هو يومک "
و اين روز جمعه است و روز توست که در آن آرزومند آمدنت هستيم و اميدواريم تا بيايي و گره از کار مومنان بگشايي و با شمشيرت کافران را از سر راه برداري .
و انا يا مولاي فيه ضيفک و جارک ...
اي مولاي من ، در اين روز من مهمان توام و پناهنده تو و تو مولاي بخشنده اي از خاندان بخشندگان .اينک که از جانب خدا به مهمان نوازي و پناه دادن به بندگان فرمان يافته اي ، مرا به مهماني خويش بپذير و پناهگاهم باش .
حالا سالهاست که پدر رفته است . نه آن حياط نقلي کوچک برايمان مانده است و نه آسمان پر ستاره بر سر شهر سايه دارد .
پدر تا جمعه عصر چشم به در مي ماند ، چند باري تا دم در مي رفت ، سري به کوچه مي زد و با چشم از در و ديوار کوچه و از نگاه رهگذران خبر مي گرفت و عصر دلگرفته و مغموم گوشه اي مي نشست و اين شعر حافظ را زير لب مي خواند :
زهي خجسته زماني که يار باز آيد
به کام غم زدگان غمگسار باز آيد

همیشه آخرین بار است !!

هميشه، آخرين بار است و چه كسي مي تواند بگويد كه نيست!
موضوع اين است كه ما آدم ها بيشتـــر اوقات در توهم گـــام مي زنيم و فــكرمي كنيم هميشه هستيم و هستند، زنده خواهيم بود و زنده خواهند ماند، فرصت داريم و فرصت دارند

ما آدم ها فكر مي كنيم كه هميشه فرصت جبران كردن داريم و هميشه مي توان از چشم ها شعر مهربانانه اي خوانده هميشه دست ها براي ما گرم مي مانند و هميشه    مي توان به كسي دل بست و برايش دلتنگ شد.
و نمي دانيم كه هميشه "شايد" اين آخرين بار باشد!
آخرين باري كه مي توان در اين لحظه گام زد!
آخرين باري كه مي توان اين فرصت را از آن خود كرد!
آخرين بــاري كه مي توان سلامــي كرد، جوابي شنيد، ســر به روي شانه اي گذاشت، گره اي باز كرد، دلي را شاد، اندوهي را كم و محبتي را مضاعف! و شايد اين آخرين باري است كه مي توان به "او" انديشيد.
و ما آدمها نمي دانيم!
مثل خيلي چيزهاي ديگر كه نمي دانيم !!
واقعيت اين است كه ما آدمها غافلانه زندگي مي كنيم، ناهشيار، مست، ســر به هوا و گاه نمي بينــيم ...      
نمي شــــنويم ... حــس نمي كنيم و در نمي يابيم.
در اين جهان كه از صدر تا ذيلش گرفتار نسبيتي تمام عيار شده،
"مرگ" هنوز قطعي ترين چيزهاست!
و عجيب نيست كه ما آدم ها قطعي ترين چيزها را فراموش كرده ايم. زيرا كه اگر "مرگ آگاه" بوديم، ديگر تلخ نمي گفتيم و تند نمي رانديم و خاطري را آزرده نمي كرديم و دست بر زخم نمي گذاشتيم.
با او كه بهار خاطره هاست؛ پيمان «مهرباني» مي بستيم و بر عهد خود وفادار مي مانديم!!
زيرا كه مي دانستيم:
"
شايد اين آخــرين بار باشد و چه
كسي مي تواند بگويد كه نيست؟!!!"

به پيش خيل خيالش کشيدم ابلق چشم
بدان اميد که آن شهسوار باز آيد
حالا جمعه هاي ما نام تو را ندارند که هيج روز با نام تو مبارک نيست . حالاجمعه ها عصر ، در گرداب پنج کانال غرق مي شويم تا آن غصه ملموس عصرهاي جمعه را به خود راه ندهيم .
حالا کسي تو را حس نمي کند .کسي تو را نمي بيند ، کسي با تو حرف نمي زند . کاش با تو مي شد هم سخن شد ، مانند پدر .
راستي کتاب دعاي پدر چه شد ؟
کاش مي شد دوباره شبهاي جمعه شبهاي بازگشت و نيايش شود .
کاش فاصله ما با تو اندک مي شد و مثل آن روزها ، تنها به اندازه چهل روز آب و جارو کردن جلوي خانه با تو فاصله داشتيم .
کاش مي دانستيم که انتظار تو انتظار همه خوبيهاست .
کاش مي شد دست کم مي دانستيم :"نام آن پرنده غمگين کز قلبها بگريخته ، ايمان است......

 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 15:14  توسط ابوالفضل | 

             

           تنها يک روز آرام در کنار تو


                        روزی طولانی که کوتاه بود


            و ديگه هيچ وقت تکرار نميشه


                     روزی که از اون جز تکه هايی باقی نموند


           در انتهای روشن ذهنم


                     در ميان تاريکی زجر دهنده زخم زبانها


         و ترديدها


                      روزی که من به رسم خاطره ای نزديک


                     روی سنگ فرشی که بر آن نقشی بستيم


                             نوشتم:


                                کيستی که من تو


                              اينگونه به جد


                              در ديار روياهای خود


                               با تو درنگ ميکنم

                     

هر چی آرزوی خوبه.........

هر چی آرزوی خوبه مال تو
          هر چی که خاطره داری مال من

                      اون روزای عاشقونه مال تو
                               این شبای بی قراری مال من

                                        منمو حسرت با تو ما شدن
                                              تویی و بدون من رها شدن

                                                         آخره غربت دنیاست مگه نه
                                                                      اول دوراهی اشنا شدن

                                          تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود
                                   دلتو شکسته بودن همه قصه همین بود

                             می تونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا
                      اما بیدارم و بی تو مثل تو تنهای تنها


                        هرچی آرزوی خوبه مال تو
               هرچی کا خاطره داری مال من

        اون روزای عاشقونه مال تو
این شبای بی قراری مال من

                                واسه بی معرفتا............

»»»»می خوام از تو بنویسم که نگی رفتی نموندی««««

»»»»نگی بی وفا شدی ، توی راه نرفته موندی««««

»»»»می خوام از تو بنویسم ، که نگی طاقت نداشتی««««

»»»»نگی تا اخر رویا ، منو تنها جاگذاشتی««««

»»»»اخه این مرام من نیست ، غم تو لحظه هات بیارم««««

»»»»اگه حتی بی بهونه ، اشکامو هدیه بیارم««««

»»»»بازم اینو می نویسم ، تا ابد تو موندگاری««««

»»»»توی این قلب غریبم ، تا همیشه یادگاری«

                             بازم حرفی که هیچ وقت برام تکراری نمیشه

                                            دوستت دارم

  

  اگه بگم عاشقتم

  اگه بگم دیوونتم

  اگه بگم برات می میرم

  اگه بگم نمی تونم فراموشت کنم

  اگه بگم دوست دارم

  اگه بگم ازجلوی چشمام یک ثانیه هم اون ور نمی ری

  اگه بگم همه زندگی منی

  اگه بگم نفسم به نفس تو بنده

  .

  .

باور مي كني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

کاش ميدانستي که درون قلبم خانه اي داري تو که هميشه آنرا با شفق مي شويم و با آن ميگويم که تويي مونس شبهاي دلم کاش ميدانستي باغ غمگين دلم بي تو تنها شده است و گل غم به دلم وا شده است کاش ميدانستي که درون قلبم با تپشهاي عشق هم صدا هستي تو .کاش ميدانستي که وجود تو و گرماي صدايت به من خسته و آشفته حال زندگي مي بخشد کاش ميدانستي....... کاش ميدانستي  

 

اگه سبزم....اگه جنگل....اگه ماهی...اگه دریا
 
   اگه اسمم....همه جاهس...روی لب ها...تو کتابا
 
  اگه رودم....رود گنگم....مثل مریم.... .اگه پاک
 
  اگه نوری...به صلیبم....اگه گنجی....زیر خاک
  واسه تو....قد یه برگم....پیش تو....راضی به مرگم!Image and video hosting by TinyPic

دفتر عشـــق كه بسته شـد

ديـدم منــم تــموم شــدم

به پايه تو حــروم شـــدم

اونيكه عاشـق شده بـــود

بد جوري تو كارتو مونــد

براي فاتحه بهـت

حالا بايد فاتحه خونــد

تــــموم وســـعت دلـو

بـه نـام تـو سنــد زدم

بازي عشـــــقو بلـدم

از تــــو گــــله نميكنـم

از دســـت قــــلبم شاكيــم

چــرا گذشتـــم از خـودم

چــــــــراغ ره تـاريكـيم

دوسـت ندارم چشماي مـن

فردا بـه آفتاب وا بشـه

چه خوب ميشه تصميم تـو

آخـر مـاجرا بــشه

دسـت و دلت نلـرزه

بزن تير خلاص رو

ازاون كه عاشقـــت بود

بشنو اين التماس رو

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 17:34  توسط ابوالفضل | 
تقدیم به بهترینم

 

 

یادته زنگ زدی گفتی از یادم ببر..؟!؟

امشب راهی سفرم...میرم پیش خدا...میرم ولی بر گتشنم با خودشه..!!!

می رم که شاید از یادم بری..میرم با پای پیاده..میرم با نور فانوس...باید برم..!!!

دارم می رم ولی دلم باز پیشته .. چی کار کنم زندگیم نگاهته..!!!

می دونی میرم که آدم شم بیام... میرم ولی نه از خاطره از دیار...!!!

نمی تونم خداحافظی کنم منو ببخش...آخه امر توئه گفتی به من...!!!

روز تولدمه ولی بیادم نیستی .. می دونی بد تر از چی دیگه نیست..!!!

میرم که بــبرمت از یاد..می دونم اگه نما خوشحال می شی ..!!!

ولی مرگ دست من نیست...!!!

ستاره مرد سپيده دم چو يك فرشته ماه هم نهاده ديده بر هم
به آخرين نگاهت نگاه بي گناهت سرود واپسين سروده بود
بين كه از اين پس دل در راه ديگر دارم به راه ديگر شوري در سر دارم
چو صبح روشن بايد از آن دل بردارم
به عهد خونين
به روي او نگاه من نگاه او به راه من
فرشته گان زيبا به ماتم دل ما در آسمان هم اوا

بنگر بنگر خندانم بار دگر

اگه برم اگه برم رنگ گريه با صدامه
اگه نرم اگه نرم روز مرگ خنده هامه
نمي تونم رها كنم خودم رو از اين اسيري
كجا برم كجا برم زنجير غمت به پامه
به من بگو بگو به من ديروز برات چي بودم ؟
عرو س حجله بسته
امروز برات چي هستم ؟ عروسك شكسته
تو دستاي تو ديگه دست يه دست يه مهربون نيست
حرفهاي تو ديگه حرف يه همزبون نيست
چه ميدوني چه درديه تو كاسه سياه و مات چشم عروسك
چه ميدوني چه حرفيه رو لبهاي غمزده اشك عروسك
فانوس بزرگ عشق تو بي فروغ بود
حرف هاي قشنگت مثل خودت دروغ بود
عروسك شكسته اي كه همه تنش نگاهه
به خاطر نگاه تو چشم شيشه ايش به راهه
وقتي مي آيي زمستونش پر لاله هاي سرخه
وقتي ميري بهارشم گل لاله سياهه
اين ترانه رو نوشتم چون خيلي ازش خوشم ميومد...
بيا پيشمو بهم بگو وقتي پيشم نيستي چطوري دوريتو تحمل کنم؟

بهم بگو دل تنگمو چطوري آروم کنم؟

بهم بگو چطوري به چشام ياد بدم تو دوست نداري گريون باشن؟

بهم بگو چکار کنم که بتونم شبا راحت بخوابم؟بهم بگو چکار کنم که بي تو دق نکنم؟

ميدونم تو هم مثل من دنبال جواب اين سوالايي. مي دونم توهم دلتنگي.

دلم بدجوري براي ديدن نگاه عاشقت تنگ شده

دلم مي خواد داد بزنم تا همه بدونن: خيلي دلم برات تنگ شده مهربونم.

روزای سرد زمستون هم شروع شد و امروز پنجمین روز  اونو پشت سر گذاشتیم

هفت ماه از بهترین روز عمرمون می گذره و انگار همین دیروز بود که منو با  لباس

سپید عشق به خونت آوردی . البته عروسیمون تو گرمترین ماه سال بود ولی خب به

پای گرمی عشقمون که نمی رسید . 24 تیر 1385روز رسیدن به همه ی رویاهامون

روز پیوند گرم دستامون و روز تموم شدن همه ی غصه هامون بود روزی که دلم

می خواد همه ی عاشقا به هم برسن و اونو تجربه کنن.حالا سر حرفم با شماست شمایی

که عاشق همید ولی فکر می کنید به هم رسیدنتون محاله باور کنید این فقط از روی

نومیدی. تنها و تنها چیزی که چاره همه ی این دردها ست فقط صبره و امید به همون

خدایی که عشقو آفرید و شما رو عاشق هم کرد پس بدونید همون خدا که مهرتونو به

دل هم انداخت همون خدا هم شما رو به می رسونه فقط یادتون باشه تو این راه تنها

چیزی که پیوند شما رو هر روز محکم و محکم تر می کنه صداقته و بس که فقط

یه دروغ کوچولو همه ی پاکی عشقتون رو زیر سوال می بره و خدا از شما قهرش

می گیره و چه بسا از شما رو برگردونه و شما بمونید و یه دنیا پشیمونی.

پس صادق باشین ، به خدا امیدوار باشین و عاشق بمونین و ایشالا به هم برسین.

 

 

یاسها شاهد بودند              ماهیهای قرمز

و سبزه ها نیز

همین امروز به خودم قول دادم که هیچ وقت بی یاد تو نباشم

و هرگز نام تو را از اولین برگ دفترم پاک نکنم .اگر دفترها

نباشند ، اگر کلمه ها ومدادها نبا شند، در خود فرو می ریزم

می شکنم ،اما نمی میرم مثل آینه ای که هزار تکه می شود

اما هر تکه اش هنوز آینه است و می تواند هر چند خرد

و نا چیز خورشید را منعکس کند. اگر نام تو نباشد اگر

تو را ، حتی از دور دست ترین نقطه دنیا ،احساس

نکنم و عطر حرفهایت مشامم را ننوازد میمیرم

بدون کلمه ها می توانم زندگی کنم ، اما بدون

تو زندگی یک مرگ غریب است . چقدر

زیبا گفته است بودا: اشکهایی که

در این گردونه حیات ریخته

از آب همه اقیا نوسها

بیشتر   است.

 

لحظه های زندگیم خیلی وقته اونقدر قشنگن که آرزو می کنم این روزای خوبم

هیچ وقت تموم نشن .

گرمای وجود تو یه آرامشی بهم میده که نمی دونم از کجا سرچشمه می گیره ولی

هر چی هست از عشقه و بس.

چقد خوبه وقتی آدم می بینه بعد از سالها انتظار به همه ی آرزوهاش رسیده و دیگه

هیچی نمی خواد به جز تموم نشدن این روزای خوب .

به امید اینکه همتون به آرزوهای قشنگتون برسین.

پای در گل مانده ایم

عاجزانه بر لب ساحل ترنم خوانده ایم

خسته از امواج دریا همچنان ما رانده ایم

راه را هموار و خاکی دیده ایم

مرغ دل پرواز را از یاد برد

کشتی ساحل نشین را باد برد

قاصدک تنها کنار ساحل امید مرد.

چه بخواهی.....چه نخواهی

دوباره دل هوای با توبودن کرده

 

نگو این دل دوری عشقتو باور کرده

 

دل من خسته از این دست به دعا ها بردن

 

همه ی آرزو ها با رفتن تو مردن

 

حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دو بار

چشم من تو رو ببینه

 

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم

 

آآخه تو رنگ چشات قیمت دنیا رو دیدم

 

تو ی هفتا آسمون تو تک ستاره منی

 

به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمی دم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 14:37  توسط ابوالفضل | 
صلوات بر محمد(ص)

ای تمام باورم تو مرا باور کن

  ای تو یار و یاورم تو مرا باور کن

            لحظه ها را می شمارم تا صداتا بشنوم

           فاصله یعنی نگات شرم اون ناز و نگات

      آتش نگاه تو التهاب لحظه هاست

           واسه موندن من رو لبات خدا خداست

         از همه دل می برم تا صداتا بشنوم

 

بار خدایا.....! من خود خوب می دانم که از صلیب های کهنه ی سنتی که به گردن

          می کشم امید معجزه نیست پس مرادریاب و اجازه نداده عشق، آنچه را که تومقدس  

          آفریده ای را، به صلیب بکشم...

وقتی دل کسی رو می شکنی یک میخ روی دیوار بکوب تا ببینی که چقدر دل شکستی

                    وقتی دلشو بدست آوردی میخ رو از دیوار بکن تا ببینی که چقدر دل بدست آوردی

                    اما چه فایده جای میخ ها روی دیوار می مونه !

سکوت من نشونه رضایتم نیست میدونی؟ گلایه هامو می تونی از توی چشمام بخونی

غربت من هرچي كه هست ،از با تو بودن ... بهتره !!!

آخر ِخط ِ زندگي ، اين نفساي آخره .

وقتي دارم با هر نفس، از اين زمونه سير مي شم

وقتي با يه زخم زبون از اين و اون دلگير مي شم

اين آخر ِ راهه ديگه ، بايد كه تنها بميرم

بايد برم ... بايد برم ، بايد كه بي تو بپرم

آْخ كه چه سنگين مي زنه ، اين نفساي آخرم

ستاره هنوز  بیداری بازم امشب خواب نداری          نکنه توهم مثل ما عاشقی چشم انتظاری؟

نکنه تو هم تو شبا خسته ازغبار جاده خواب مهتاب و می بینی که میاد پای پیاده ؟

نکنه هجوم ابرا تو رو هم از ما بگیره ستاره برای بودن دیگه فردا خیلی دیره

حالا که خورشید طلسمه قلعه سنگی و خوابه تو نگو عشقا دروغه تو نگو دنیا سرابه

 با کدوم بهونه باید شب و از تو کوچه دزدید گل سرخ عاشقی رو به غریبه ها نبخشید

 ستاره همه غرورم پیش کش ناز تو باشه

 تو بمون تا دستای من با سپیدی آشنا شه

 من اگه اسیر خاکم تو که جات تو آسمونه

دلخوشم به این که هرشب تو بیای رو بوم خونه

همنشین ابرو ماهیم توی اون همه سیاهی نکنه اونقدر دورشی که دیگه من نخواهی

 

بچه که بودم فقط بلد بودم تا ۱۰ بشمارم.

 نهايت هر چيزي همين ۱۰تا بود.

 از بابا بستني که مي خواستم ۱۰ تا مي خواستم.

 مامانمو ۱۰ تا دوست داشتم و خلاصه ته دنيا همين ۱۰

 تا بود و اين ۱۰ تا خيلي قشنگ بود.

 ولي حالا نمي دونم ته دنيا چقدره ؟

 نهايت دوست داشتن چندتاست؟

 انگار خيلي هم حريصتر شدم

 ۱۰ تا بستني هم کفافمو نمي ده !!!

 اما مي خوام بگم دوست دارم ....

 مي دوني چقدر؟

 به اندازه ي همون ۱۰ تاي بچگي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 17:22  توسط ابوالفضل | 
نور
می نویسم با نور                                  
در هوایی از مهر
کاغذی از پر گلهای سپید
نه به یک بار و به ده بار،
که هزاران، شاید
می نهم در سبدی 
از گل نیلوفر و احساس دلم
می سپارم
به دل قاصدکی تا برساند به دلت
تا بدانی
دل من
غرق تمنای نگاه تو هنوز
می نویسد شب و روز:
« خوب نازنین من
از همیشه تا هنوز
دوستت می دارم!...»
 

خدا گفت: ليلي يك ماجراست. ماجرايي آكنده از من. ماجرايي كه بايد بسازيش.

شيطان گفت: يك اتفاق است. بنشين تا بيفتد.

آنها كه حرف شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد. مجنون اما بلند

شد. رفت تا ليلي را بسازد.

خدا گفت: ليلي درد است: درد زادني نو تولدي به دست خويشتن.

شيطان گفت: آسودگي است. خيالي است خوش.

خدا گفت: ليلي رفتن است و عبور است و رد شدن.

شيطان گفت: ماندن است: فرو رفتن در خود.

خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است. نداشتن و بخشيدن.

شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملك.

خدا گفت: ليلي سخت است. دير است و دور از دست.

شيطان گفت: ساده است. همين جايي و دم دست.

و دنيا پر شد از ليلي هاي زود. ليلي هاي ساده اين جايي. ليلي هاي نزديك لحظه اي.

خدا گفت: ليلي زندگي است. زيستني از نوع ديگر.

ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.

مجنون زيستني از نوع ديگر را برگزيد و مي دانست ليلي تا ابد طول مي كشد.
 

ای دوست افسوس که دستهایمان همچون دلهایمان تنها و بی یاور است

روزي دروغ به حقيقت گفت :

مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد .

آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد .

دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او راپوشيد و رفت .

از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ

در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

 

 

 

 

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست،بلکه نداشتن کسي است

که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند،و تو از اون رسم محبت بياموزي

 

اگر من مردم مرا در تابوت سياهي بگذارند تا همگان بدانند سياهي روزگار را چشيده ام

چشمانم را باز گذاريدتا همگان بدانند چشم به راه او هستم

دستانم را باز گذاريد که همگان بدانند به آرزويم نرسيدم

تکه يخي برروي قبرم بگذاريد تا با اولين اشعه خورشيد آب شود

 و بجاي محبوبم بر سر قبرم گريه کند

 

وقتي گلدون خونمون شکست !!

 

پدرم گفت: قسمت اين بود...

 

مادرم گفت:هيف شد...

 

خواهرم گفت: قشنگ بود...

 

داداشم گفت : کاش دوتا داشتيم......

 

اما وقتي دل من شکست کسي به فکرش نبود

 

 

عشق فراموش كردن نيست بلكه به خاطر سپردن است ،عشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است،

 

عشق ديدن نيست

 

 بلكه احساس كردن است عشق جا زدن و كنار كشيدن ن ،يست

 

 

 بلكه صبر داشتن و ادامه دادن است

 

 

چه تازه داري؟

 

بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته !

 

كه از سرودم رميده شادي، كه در گلويم شكسته آوا !

 

چه پرسي ازمن:

 

 - « چرا خموشي؟ هجوم غم را نمي خروشي ! جدار شب را نمي خراشي، چرا بدي را شدي پذيرا ؟ » -

 

شكسته بازو گسسته نيرو، جدار شب را چگونه ريزم ؟ سپاه غم را چگونه رانم، به پاي بسته، به

 

دست تنها ؟ خروش گفتي ؟ چه چاره سازد، صداي يك تن، درين بيابان ؟ خراش گفتي ؟

 

كه ره گشوده، به زور

 

ناخن، ز سنگ خارا ؟ بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته، دلم گرفته ! درين سياهي

 

 

واسه ی شکستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواي...اما واسه اينکه از دلش در بياري شايد

 

 هيچ وقت فرصت نداشته باشي

 

هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود